blue sky
سلام دو شعر خیلی زیبا از شاعری جوان فاضل نظری: از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام‘ هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آیینه‘ حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم *** در راهِ رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطرهء آبم که در اندیشهء دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم سر کلاس نشسته بودم آنهم به حالتی که بهش حالتِ خوشحال میگن! تعریف درست و دقیق این حال اینجوریه: یک دست زیر چانه نگاه خیره به استاد چشمها به حالت خمار و نوک مداد چسبیده به پیشانی... در این حالت شنونده ای دقیق و مشتاق و البته متفکر به نظر می آیی ولی اصل مطلب اینه که فکرت پیش نسکافهء داغ و کیک ساعت استراحته که نیم ساعتی تا موعدش مانده! در همین احوال خوش یک ویبره اساسی داخل جیبم رسیدن یک اس ام اس را خبر میده. زنده باد این وقت شناسی! گوشی را نیمه دزدکی چک میکنم شاید شعر یا نکته طنزی باشه که برای تحمل باقی کلاس کمک شایانی خواهد بود: سلام...خوبی هستی جونم؟ بالاخره به آرزوم رسیدم. مامان شدم! با چنان هیجانی از جا پریدم و ذوق الود گفتم:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه که استاد پرسید: چیزی شده؟! حالا خر بیار باقالی بار بکن! چی بهش بگم؟!: استاد دوست صمیمی و قدیمی ام هفت هشت ماه دیگه بچه دار میشه و هوس کرده خبرش را اس ام اسی بهم بگه؟!! صاف نشستم و با کنترل هیجان و شوک وارده گفتم: خبر خوبی بود استاد! گیر میده: چه عالی...پس جلسه بعد شیرینی یادتون نره! به من چه آخه!!؟؟ برو از مامانش بگیر! *** خبر دعوتت اینجوری بهم رسید... مامانت واقعا خوشحال بود...میدونی ما دوستهای صمیمی هستیم...یک کمی از من بزرگتره ولی همراه خیلی خوبیه. خلاصه با اینکه از وقتی که با بابات ازدواج کرده دیگه خیلی کمتر می بینمش و گرفتار زندگی شده ولی هنوز یار گرمابه و گلستانیم. تو ذهنم روزی را مجسم می کردم که این قصه را برات بگم...این که چطور مامانت سر کلاس چرتم را با این خبر دسته اول پاره کرد... کلا خبرهای مربوط به تو مواقع خیلی خاصی بهم رسید... دیشب هم خوشحال روی مبل نشسته بودم... این یکی حالت خوشحال اینجوریه: ریلکس لم دادی روی مبل یک کتاب به درد بخور و خواندنی توی دستت یک پتو سفری پوشش دهی گرمایی کنار بخاری را تکمیل کرده! در این حال چشمهات از خواندن خسته شده و در حال چرت زدنی که صدایی دل انگیز خبر رسیدن یک اس ام اس را نوید می دهد ولی اینبار... *** زل میزنم به کلماتی که خیلی بی روحن... مثل صفحه موبایل مثل نور مصنوعی اش مثل خبر مزخرفش... سلام هستی. خوشحالی ام دو ماه طول کشید...بچه ام سقط شد. *** مامانت میگه از نظر جسمی خوبه... از نظر روحی میدونم خیلی بده... بهشت نشین کوچولو من اینجا مراقبش هستم ولی تو هم به خدای مهربونی که الان رو زانوهاش نشستی بگو: قدرت درک و تحمل این مصلحت را به مامانت بده. از طرف خاله ای که ندیده دوستت داره حتی وقتی تو ترجیح دادی زمینی نشی. همین اولش بگم لطفا گیر ندهید که چرا باز حرف سیاسی میزنم و گله شکایت می کنم...خوب؟ حالا گوش کنید: دیروز به اتفاق دوستان رفتیم به نمایشگاه مطبوعات که در مصلا برگزار شده بود... کمی نوستالوژیک خونم رفت بالا ولی نمی دانم چرا نه خیلی! به احتمال خیلی زیاد کودک درونم که سالهاست خبری ازش نیست حوصله هیجان و هیجان زده شدن را نداشت... غرفه های چلچراغ خدابیامرز {که یک زمانی مجله محبوبم بود} و همشهری جوان {که کمی تا قسمتی رو به افول رفته} و رادیو جوان {که برنامه زنده با اجرای مهران دوستی می فرستاد روی آنتن} و غیره را رصد کردیم و بر سر در غرفه های مجله هایی چون..... و ...... بی نهایت حرص خوردیم که این حرفها چیه دارید درباره انتخابات و مردم می زنید؟! بیخیال بشو نیستید؟؟؟! موضع من روشنه... الان هم خیلی وقته هدف ما آزادی است نه منافع یک شخص! خلاصه... در بخش هیجان انگیز تریبون آزاد همشهری جوان مشغول گفت و شنید نظرات مخالف و موافق درباره ی مطالب مجله بودیم که صدای صلوات و شعار ویژه ی: {صل علی محمد روح بهشتی آمد} و جنبش سبز مصلا را به لرزه انداخت و آقای میرحسین موسوی وارد شد. همین آغاز دوباره ی تفرقه های مردم بود... درگیری ها و حرفهای خجالت آور مثل سید آمریکایی!!! یک پایان بد برای یک روز خوب نیست؟ و خیلی خیلی جای افسوس داره چون سیستم تفرقه بنداز و حکومت کن خیلی خوب اجرا شده. دیروز باز هم دو دستگی و تفرقه بیداد میکرد. پ.ن1: نقطه اوج درام اینکه کیف پولم که {حاوی کارت ای تی ام و کارت شناسایی و...!} بود هم گم شد. از یابنده خواهشمندم بیاره تحویلش بده و خانواده ای را از نگرانی برهاند نارنجی و چرم بود و خیلی خوشگل! پ.ن2: سر و جانم فدای وطن سلام. میدونم خیلی دیر آمدم شرمنده! خوب که هستید؟ همانطور که می دونید دیروز روز ملی دختران یا به عبارت بهتر روز تمام لیلی ها بود...تـــــــــــــــــــبریک! گله نکنید که یک فاز عقبم الان توضیح میدم! اگر از آن چند مدتی که ناپدید بودم بگذریم... دیروز در سالن همایش های برج میلاد به مناسبت روز {تمام لیلی های عالمِ هستی!} جشن با حالی برپا بود... جای همه اتان خالی. خصوصا مجنون ها که کلا ورودشون ممنوع بود! این برنامه با همکاری رادیو جوان و خانه شهریاران جوان و شهرداری برگزار شد با حضور آقای احمدی مقدم مدیر رادیو جوان‘ نماینده آقای قالیباف {خودش سیستان بود‘ اوکی؟!} و چندتا مهمان جالب و من! در کنار این جشن یک فستیوال هنری هم برگزار شده بود در زمینه انواع آثار هنری مثل شعر داستان و غیره... واضح است که منم پایه ثابت چنین برنامه هایی هستم! و بعد؟ داستان من در این جشنواره اول شد رفقا. و چون اسمم را به صورت مکرر و مکرر { سرجمع دوبار! خودشیفته هم نیستم چرا چپ چپ نگاه می کنید!} در رادیو گفته شد دوستان از دور و نزدیک زنگ می زدند و بی سلام و علیک می گفتند: تبریک! جالبه که همه یکهو علاقه مند به رادیو آنهم از موج جوانش شده بودند! البته یکی در تاکسی شنیده بود یکی در لابی هتل و... حتما خیلی خوش شانسم! خلاصه عصر خوبی بود دیروز... برنامه هایی مثل اجرای کنسرت سنتی بچه های دانشگاه الزهرا‘ حضور خواننده پاپ {مازیار} با همراهی حرکات موزون ولی نشسته ی دخترا!! تقدیر از مهمانهای ویژه مثل سیده زهرا حسینی نویسنده کتاب دا و سه نقطه سایر بخشهای جشن بود! اینهم عکسِ تندیسی است که گرفتم! پ.ن1: گزارش نویسی خوب نمی شم‘ نه؟! درباره این روز و اتفاقات جالبش بعدا بهتر و کامل تر می نویسم انشاالله... پ.ن2: دوستانی که دیروز رادیو جوان گوش کردند‘خانم:م.ف برگزیده بخش داستان خودمم تعجب نکنید! مدارکش هم موجوده!! زندگی را چطور می بینی؟ یک شکل فیزیکی براش در نظر بگیر... برای من مثل یک برج چند طبقه پر از پنجره های بزرگ است... و یک منظره وسیع و زیبا... خوب... حالا فکر کن هرچی در طبقه های بالاتری باشی منظره ی زیبا را بهتر و کاملتر می بینی... کوهها و درختهای جلوی دیدت را نمی گیرن... آبی آسمان نزدیکتره... سنگهای سخت ریزتر و کوچکتر به نظر میان. برای رسیدن به طبقه های بالا به پنجره های نوک برج نیاز به پول و مقام نیست. این اختلاف طبقه با آنچه الان داره تو زندگی و جامعه ما بیداد میکنه خیلی فرق داره! برای پیمودن پله های این برج باید بزرگ بود... باید از خود گذشتگی صبر عشق مناعت طبع را یاد گرفت. آنوقت مشکلات یا همان سنگهای سخت ریزتر به نظر میان. حالا کلاسی را سراغ دارین تا اینها را به من یاد بده؟!! دلم برای یک منظره زیبا و بزرگ تنگ شده...! به رسم ادب و رفاقت اول سلام! در عرصه موسیقی سنتی بعد از استاد شجریان یکی از گزینه های مورد علاقهء من علیرضا قربانی است که اخیرا آلبوم رسوای زمانه اش با همراهی استاد همایون خرم به بازار آمده... میدونم سنتی گوش کردن بین نسل ما خیلی کمرنگه ولی شخصا و موکدا توصیه میکنم چنین جفایی را در حق خودتان و آینده این کشور نکنید! موسیقی یعنی شعر‘ هنر‘ روح... و خوب این تیره مستی در شراب ناب موسیقی سنتی به اعتلا می رسد. رندان مست استاد شجریان را که اورجینال خریداری کردید تا حالا. درسته؟! خوبه آفرین... حالا یک پیشنهاد دیگه دارم که خودم شدیدا گرفتارش شدم... آهنگ از من بگذر با صدای عیلرضا قربانی و شعری از تورج نگهبان... به قدری این ترانه درگیرم کرده که در این دو سه روزه بیش از دویست بار گوش کردم! شاید به احوالات درونی ام مرتبط باشه هنوز نمی دانم! خلاصه... شعرش را می نویسم آهنگ را یا خریداری کرده یا دانلود کنید زحمتش با خودتان! چون با صدای گرم و پر سوز خواننده یک دنیای غیرقابل توصیف دیگری ست: غمگین چو پاییزم از من بگذر شعری غم انگیزم از من بگذر سر تا به پا عشقم دردم سوزم بگذشته در آتش شب چون روزم بگذار ای بی خبر بسوزم چون شمعی تا سحر بسوزم دیگر ای مه به حال خسته بگذارم بگذر و با دل شکسته بگذارم بگذر از من تا به سوز دل بسوزم در غم این عشق بی حاصل بسوزم بگذر تا در شرار من نسوزی بی پروا در کنار من نسوزی همچون شمعی به تیره شبها می دانی عشق ما ثمر ندارد غیر از غم حاصلی دگر ندارد بگذر زین قصه ی غم افزا پ. ن1: یاد استاد مشکاتیان را هم گرامی می داریم...روحش شاد. پ.ن2: در این دنیای پر سرعت میدونم کمی تا قسمتی اطلاع رسانی ام "out of date!" است ولی برنامه ما دلی است نه همگام با تکنولوژی بی روح!! پ.ن 3: بهترینها را برای همه شما دوستان آرزومندم. خیالتان راحت من نه بازداشت شدم نه سر به بیابون گذاشتم نه ترک وبلاگ نویسی کردم و نه هیچی... اینجام. سلام! مرحوم حسین پناهی در جوانی مدتی را در حوزه علمیه مشغول تحصیل بود و در خاطراتش نقل کرده: به ما می گفتند نباید پپسی بخورید‘ گناه است. روزی که به تهران آمدم اولین کاری که کردم خریدن یک پپسی بود. درش تلپی صدا کرد و باز شد. خوردم دیدم خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گرفتم گناه شیرین است! حالا حرف من اینِ که: دیگه میخوام بی فانوس و نقشه قدم در هیچ راهی نگذارم! به حساب ردپاهایی که برام گذاشتن هیچ جاده ای را در زندگی طی نخواهم کرد... تجربه می کنم... حس خواهم کرد... و زندگی را لمس می کنم... می خوام فردا به خودم به هستی ام بدهکار نباشم! بحث سر تقلید و دنباله روی کورکورانه است. نگو :بله- باشه- خوب- اوکی! بپرس چرا...؟ جواب بخواه... لجبازی نه تحقیق. اگر باور داشته باشی. اگر پشت هر عملت فکری باشه آنوقت هیچی قدمهات را سست نمی کنه. خیلی شعار دادم؟!! به بزرگی خودتون ببخشید یک وقتهایی هوس سخنرانی به سرمان میزنه و کدام تیریبون آزادتر از وبلاگ!! به هرحال آدمیزاده و همین علایق بی خطر دیگه!! پایدار باشید... خیلی ساده میرم سر اصل مطلب: سلام! عید را تبریک عرض میکنم و از این حرفها! حالتون خوبه؟؟؟ من...؟ بد نیستم. اگر بگم خوبم دروغ گفتم‘ دلم گرفته. {الان حتما می گوید حال دلِ تو کی خوب بوده؟!!} یک لحظه هایی تو زندگی هست که خیلی شیرینه... خیلی خاصه. آرامشی شگرف داره و اگر در همان لحظه... همان دَم دنیا تمام بشه هیچ حسرتی نخواهی داشت. حتی دوست داری دنیا تمام بشه تا هیچ چیز این لذت این آرامش را از تو نگیره . هیچوقت تجربه اش کردید؟ اندوه من اینه که آن لحظه تمام شد... تکرار هم... شاید بشه. ولی امان از انتظار... بگذریم. به جمعه آخر ماه مبارک رمضان عنایت داشتید؟!! باز {این عده} که همان {آشوبگران مهره انگلیس} سابق بودند! شهر را شلوغ کردند!!! فقط یک جمله میگم: من جوان این مملکتم! نه {این عده} نه {مهره بیگانه} نه {منافق}!! من و امثال من حق طلبیم... گاز اشک آور و باتوم و خشونت هم ما را از میدان به در نمی بره. پس با افتخار میگم که آن روز منم مثل خیلی از خواهرها و برادرهام فریاد زدم: نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران! پ.ن۱: به دلیل برخی تعمیرات! بلاگفا اعتصاب بود و زین رو دل نوشته هایم در دو فضای مجزا سیر می کنند! پ.ن۲: دوستان لطف داشتید و گفتید قالب جدیدم خیلی خوشگله مرسی. ولی بی تعارف اگر خواندن نوشته ها در این حالت سخته بگید قالب را تعویض کنم. اوکی؟ سلام رفقای محلهء دیجیتال! خوب که هستین؟؟؟ پس از مدتها ناپرهیزی کرده و میخوام تا شنبه صبر نکنم و یک آپ جدید داشته باشم! همینجوری...حسش بود دیگه. و خوشحال باشید چون فرصت و احوال فسفر سوزاندن نبود خبری از نوشته های خودم نیست! یکی از سروده های استاد فریدون مشیری که در آستانه پاییز خیلی دلچسب است تقدیم شما. برای بعضی ها پاییز فصل دپ زدن و افسرده شدن و بیحال و خسته از زندگی کنار کشیدن است. شما که این جوری نیستید انشاالله؟؟! خوردن بستنی در برف را امتحان کردید؟؟؟ فصل پاییز به همان اندازه لذت بخشه! امسال حتما این کار را انجام بدید. بستنی خوردن در برف را میگم... خوب از بحثمان دور نشیم! شعر را بخوانیم: هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی‘ پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من‘ ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما‘ ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما‘ ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟ بیا که کام بگیریم از این جهان خراب...
پ.ن: پیشاپیش عیدتان مبارک! قطار نزدیک ایستگاههای آخر بود و او هنوز خواب. نگهبان می خواست از کنارش بگذره ولی دلش سوخت و طاقت نیاورد. آرام دست روی شانه اش گذاشت: دوست من! دیگه داریم می رسیم به آخر سفر...بیدار بشید. تکانی خورد و چشمها را نیمه باز کرد: ها...؟ نگهبان با آرامش گفت: دیگه راهی نمانده...چندتا منظره زیبا را از دست دادید. کش و قوسی به بدنش داد: خسته میشم...خوابیدم. نگهبان سر تکان داد: می فهمم. ولی یک فرصت دیگه هست... بی خیالانه پرسید: فرصت چی؟ نگهبان جواب داد: استفاده از این سفر...خوب ببینید. نگاهی به دور و برش انداخت: گفتی آخرهاشه؟ نگهبان با تاسف گفت: بله...ولی هنوز یک جاده خیلی خاص مانده که باید طی بشه...این یکی را... گفت: باشه...باشه این یکی را از دست نمیدم. نگهبان در حالی که دور میشد گفت: از این سفرها باید استفاده کنی...وگرنه زندگی از دستت میره بی آنکه بفهمی! ********** نگاهم که به تقویم افتاد دلم لرزید. بیست و دو روز از ماه رمضان رفته بود و... یک شب قدر دیگه باقی مانده. یک شب با عظمت دیگه... یک فرصت برای بهتر شدن بهترینها را خواستن دوباره متولد شدن. تکانی خوردم: بجنب بچه...یک وقت جا نمونی! خدا خیلی خیلی مهربانه. همیشه و همه جا هوای ما بنده های سر به هوا را داره حتی اگر ما حواسمون به خودمون و خیلی چیزهای دیگه نباشه ولی خودش گفته: ادعونی استجب لکم. پاشو صداش کن که امشب یک روزنه تا بهشت روبه روت گسترده. پ.ن: ایام شهادت امیرالمومنین(ع) را به همه شما دوستان عزیز تسلیت میگم. التماس دعا. یاعلی![]()





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










